السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
182
تفسير الميزان ( فارسي )
تشويق مىكند ، و تو را همين بس كه به قول بعضىها عهد سابق بر اسلام را عهد جاهليت خوانده است . پس اين چقدر از انصاف به دور است كه كسى بگويد دين اساسش بر تقليد و جهل و ضديت با علم است ، گويندگان اين سخن دروغ كسانى هستند كه سرگرم علوم طبيعى و اجتماعى شده ، و در آن علوم اثرى از معارف مربوطه به ما وراى طبيعت نيافتند ، در نتيجه خيال كردند عدم اثبات مستلزم اثبات عدم است ، و چه خطاى بزرگى كردند ، و در اين پندار و حكمشان چه خبطى مرتكب شدند . آن گاه از طرفى ديگر هم نگاه كردند به جوامع ديندار ، البته آنهايى كه با امورى هوسرانى مىكردند ، و نامش را دين مىگذاشتند ، در حالى كه حقيقتى جز شرك نداشت ، و خدا و رسولش از شرك بيزارند ، آن وقت از سوى ديگر به طرز دعوتهاى دينى نظر كردند كه مردم را به تعبد و اطاعت چشم و گوش بسته دعوت مىكند ، در حالى كه نه دين عبارت بود از هوسرانى ، و نه دعوت دينى عبارت بود از دعوت به اطاعت كوركورانه ، چون دين شانش اجل از اين است كه بشر را دعوت به جهل و تقليد كند ، و ساحتش مقدستر از آن است كه مردم را به عملى دعوت كند كه علم همراهش نباشد ، و يا به طريقه اى بخواند كه هدايت و كتابى روشنگر نداشته باشد ، و چه كسى ستمگرتر است از كسى كه چنين افترايى به خدا ببندد و يا به حق بعد از آمدنش تكذيب كند . اختلاف در خود دين و سخن كوتاه آنكه خداى تعالى ( كه مخبرى است صادق ) به ما خبر داده : اولين رفع اختلافى كه در بشر صورت گرفته به وسيله دين بوده ، و اگر قوانين غير دينى هم به اين منظور درست كردهاند الگويش را از دين گرفتهاند . و نيز خبر مىدهد به اينكه ، همين دينى كه مايه رفع اختلاف بود به تدريج مورد اختلاف در ميان بشر قرار گرفت ، اين بار در خود دين اختلاف كردند ، و اين اختلاف را حاملان دين و گردانندگان كليسا و كسانى كه به كتاب خدا علم داشتند از در حسادتى كه به يكديگر مىورزيدند و تنها به انگيزه سركشى و ظلم به راه انداختند ، هم چنان كه خداى تعالى فرمود : « شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِه نُوحاً وَالَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ ، وَما وَصَّيْنا بِه إِبْراهِيمَ وَمُوسى وَعِيسى ، أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلا تَتَفَرَّقُوا فِيه » تا آنجا كه مىفرمايد : « وَما تَفَرَّقُوا إِلَّا مِنْ بَعْدِ ما